هرچه کشیدیم از دست نارفیقان بود بست
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

نمیدونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم با تو عاشقانه بودم پس چرا حسرت یه روز عشق موند به دلم با تو شاهنامه بودم نه یک غزل با تو رودخونه بودم نه یک پناه یه روزی منو تو بودیم و حالا منو تنهایی و یک عمر خاطرات تو رفتی و سهم ما سفر شد دل آروم ما در به در شد ندونستم چرا مرغ عشقم توی عاشقی بی بالو پر شد توی این غربت پر گرگ و هراس دارم مثل ماهی ها جون میکنم خستم از تظاهر ایستادگی جای دندون هزار گرگ به تنم
?فضایی | 1385/10/27 |
پیوند
|
4 نظر |
ارسال نظر